تبليغاتX
سی گال
این حس بیچارگی...این حس تسلیم،درماندگی...حیرانی..خداکندکه...نه نفرین نمی کنم نکند!نصیبت بشود!

هنوز نفهمیدم با عشق زندگی قشنگ تر است یا عقل!

 

 

ساقی ساقی ساقی ساقی حیدر
ساقی ساقی ساقی ای پیغمبر
ساقی ساقی ساغر ساغر ساغر
ساقی انّا اعطیناک الکوثر

 

 

چشما ن تو گرچه پر ز سوز و آه است              آیینه ی لا اله الّا الله است

          مضمون بلند عشقی امّا عمرت                        اندازه آن سه آیه کوتاه است

 مهدی جهاندار

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 0:0 توسط کیمیا |

حال و خوای این روزام مثل آدمیه که به آرزوهای نداشته اش رسیده !!!!!

تمام حسرت ها و آرزوهام همین کوشه سینه ام مونده و چند وقتیه بدجوری درد میکنه. خوشحالم اما نمی دونم باید باشم! تا حالا شده یه چیزی رو که نه توخواب دیده باشی نه توبیداری خواسته باشی بهش برسی! وانوقت به خاطر این رسیدن از همه خواب هات دور شده باشی اونقدر دور دور دور دور...

 

ايمان براي مان نمانده.

همه را ربوده اي

وقتي

آنچه بايد نبوده اي.


:

به خوابم مي آيي

از بيداري ام مي روي..

توهم يعني همين

تو

هم

يعني همين..!!

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 1:46 توسط کیمیا |

تازه دارم مي فهمم زندگيم تغيير كرده بعداز يك سال كه من شده ام.... ما! همه چيز تغيير كرده حتي عشق كه رنگ و بويش عجيب عوض شده آدم هاي اطرافم عوض شده شيوه ي سخنم، دهنم عوض شده....هم خوشايند است هم نه ،دلم گاهي براي دلم  تنگ مي شود..............

من آتش عشقم که جهان در اثرش سوخت

خورشيد ، شبی پيش من آمد ، جگرش سوخت

آدم به تب ديدنم افتاد و پس از آن

هر کس که به ديدار من آمد پدرش سوخت

آتشکده اهل بهشتم من و جزء اين

هر کس که نظر داشت به پای نظرش سوخت

شيطان عددی نيست که آتش بزند ..... هان

سودای مرا داشت به سر ، هر که سرش سوخت

ققنوس هم از جنس همين شب پرگان بود

ديوانه خورشيد که شد بال و پرش سوخت

تنها نه فقط خانه زهرا و علی  .... نه

هر خانه که با عشق در آميخت درش سوخت

شاعر خبر تازه ای از عشق شنيد و

تا خواست کلامی بنويسد خبرش سوخت   

غلامرضا طريقي 

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 0:0 توسط کیمیا |

دل من همي داد گفتي گوايي
كه باشد مرا روزي از تو جدايي

بلي هر چه خواهد رسيدن به مردم
بر آن دل دهد هر زماني گوايي

من اين روز را داشتم چشم و زين غم
نبوده ست با روز من روشنايي

جدايي گمان برده بودم وليكن
نه چندان كه يك سو نهي آشنايي

به جرم چه راندي مرا از در خود
گناهم نبوده ست جز بيگنايي

بدين زودي از من چرا سير گشتي
نگارا بدين زود سيري چرايي

كه دانست كز تو مرا ديد بايد
به چندان وفا اين همه بي وفايي

سپردم به تو دل ندانسته بودم
بدين گونه مايل به جور و جفايي

دريغا دريغا كه اگه نبودم
كه تو بي وفا در جفا تا كجايي

همه دشمني از تو ديدم وليكن
نگويم كه تو دوستي را نشايي

نگارا من از آزمايش به آيم
مرا باش تا بيش ازين آزمايي

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 11:42 توسط کیمیا |

باکسب اجازه از حدیث غلامی عزیز

امسال شاید سال ما باشد

سال قرار قلب ها باشد

پیراهنی تازه به تن کردم

شاید که آقا بین ما باشد

زینب فریور

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388ساعت 2:50 توسط کیمیا |

 

با كسب اجازه از دوست خوبم كه هر وقت شعرهايش را مي خوانم لذت خواندن آنها را با صداي خودش مزه مزه مي كنم.

 

سكوت، فاصله ها، ماه، كاغذ كاهي

منم ، شما و هزارن كبوتر چاهي

كمي عقب ترك آن سو، نرفته قاصدكي...

ميان ماندن و رفتن اسير، چون ماهي

كه توي تنگ بلورش نشسته و كافيست

صداي موج بيايد... پريده تا ماهي

كه مي درخشد و نزديك مي شود هر شب

و آب قسمت ما نيست، پاي در راهي

كه پرشده ز كلوخ و كوير و بي آبي

عطش، كه طاقت ما هم ندارد و آهي

كه مي كشم ز درون و دوباره مي خوانم

شب و دو پنجره و ماه و تشنه و ماهي

ز.ح

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 0:0 توسط کیمیا |

 

در سفر بودم انگار ...سالها بود . یادم نمی آید کجا شروع شد اما تمام شدنش را خوب یادم هست. همین که پای برهنه به وادی طوی قدم گذاشتم .همین که با صدای ربنای نیمه شب شهیدان خو گرفتم تازه احساس کردم "رسیدم" تا به خودم آمدم دیدم انگار خیلی دیر بود برای رسیدن انگار باید سالها پیش در این خاک جان می سپردم اما.....خستگی سفر به تنم ماند تا مکان رقص عاشقانه ی شهید چمران را دیدم ....بین پوتین های کهنه و تکه های مانده از بدن شهدا به دنبال خودم بودم گشتم....نیافتم خودم را نه در طلاییه نه شلمچه و نه هیچ جای دیگر ..تا به خودم آمدم گفتند باید برگردیم هر چه گفتم من هنوز دنبال پلاک خونی ام می گردم کسی توجه نکرد تقریبا آخر های سفر بود که به فکه رسیدیم نمی دانستم دیگر خودم را چه بنامم مفقود الاثر ...اسیر...نه ...انگار اصلا هیچ کدامشان نبودم . من مال این آب و خاک نبودم .بی خود نباید خودم را می گشتم  اینجا اول باید رسم عاشقی می دانستی که کربلایی می شدی ...نا امید بودم آنقدر که دیگر رمق حرکت به سوی محل شهادت شهید آوینی را هم نداشتم .حس می کردم او نیز روزی به دنبال خودش تمام این سرزمین را زیر و رو کرد و آخر پیدا کرد آنچه را باید .....دلم را کنار یک تابلو توی فکه گذاشتم و دوان دوان سوار اتوبوس شدم ....دیگر خانه ی خودم را پیدا کرده بودم.

 

گل شد برآمد پیکرم آهسته آهسته
انگار دارم می پرم آهسته آهسته

انگشترم، مُهرم، پلاکم، چفیه ام، عطرم
پیدا شد از دور و برم آهسته آهسته

آهسته آهسته سرم از خاک می روید
از خاک می روید سرم آهسته آهسته

جز نیمه ای از من نمی یابید، روزی سوخت
در شعله نیم دیگرم آهسته آهسته

امروز بعد از سالها زاییده خواهد شد
ققنوسی از خاکسترم آهسته آهسته

*

خوابیده ام بر شانه ها و می برندم... نه
تابوت را من می برم آهسته آهسته!

آن پیرزن، این زن به چشمم آشنا هستند
دارم به جا می آورم آهسته آهسته

خواندم! پدر خالیست جایش، این خبر می ریخت
از چشمهای خواهرم آهسته آهسته

دیگر برای آستین بالا زدن دیر است
این را بگو با مادرم آهسته آهسته...

مهدی فرجی

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 0:0 توسط کیمیا |

از همان اول دلم را در تب و تاب آفرید

خاک بود ...اما مرا از آتش و آب آفرید

کفش های کهنه ی تنهاییم را جفت کرد

نیمه ی گم کرده ی من را چه نایاب آفرید

مانده ام حافظ تو را در چندمین دفتر نوشت

مانده ام سعدی ترا در چندمین باب آفرید

آستین بالا زد امشب پلک هایم تا تو را

آنچنانی که خودش می خواست در خواب آفرید

ماه نیم دیگرش را جستجو کرد و نیافت

بعد جای آن خودش را در دل آب آفرید.....

 

نجمه زارع

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 0:0 توسط کیمیا |

 

 

کاغذی که ندارم از تو بنویسم

چندیست.....

          با قلمم حرف می زنم!!

.

.

.

.

امروز صبح به قلمم گفتم

یاد بگیرد

به تمنای کاغذ بها ندهد

که جوهرش را می گیرد

خشکش می کند

و سینه ی افتخارش را ستبر!!!

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 0:0 توسط کیمیا |

نه غمگینم

آنچنان که راه گلو گرفته باشد و قلم بلرزد و کاغذ خیس شود......

و نه روزه ی سکوتی گرفتم چشم انتظار معجزه ای... خوابی... رویایی.....

تنها

کاغذم تمام شده..............!

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 0:2 توسط کیمیا |